مدح و ولادت حضرت عباس علیهالسلام
ازل نـوشـت خـدا، تـا ابـد عـلی بـاشد و در تلاطمِ دل، جذر و مد علی باشد مـیـان هـولِ قـیـامـت قـیـامـتـی بـاشی اگر به روی لـبـانـت مـدد عـلـی باشد به ذوالفـقـار تـراشـیـدهاند با زرِ سرخ خـداست یا صـمـد و یا اسد علی باشد همه فـرار که کـردند در اُحـد، دیـدنـد که گِرد حضرت احمد اَحد عـلی باشد هـزار شُـکـر کـه آمـد عـلـیِ اُمّبـنـیـین که تا نـشان بـدهـد مـسـتـند عـلی باشد نوشت بعـد عـلی دستِ کـبـریا عـباس که الـسـلام عـلـیـک الامـیـر یا عـباس دویده است زمین از چه از مدار خودش زمان چه دیده که جا مانده از قطار خودش زمان مگر به عقب رفته است، گویا که دوباره کعبه ترک خورده در حصار خودش به پشت حجرۀ اُمالبنین به شوق و شکوه نشسته حضرت مولا در انتظار خودش قـدم گـذاشـته ماهی به دامن خـورشید قدم گذاشته ماهی به جلـوهزار خودش شدهاست چشم علی مست جلوههای علی شدهاست چشم خدا محوِ شاهکار خودش رسـیده است عـلـَم را بگیرد از حـیدر که ذوالفـقار شود گرمِ کارزار خودش جمال جمع بـنیهـاشم و جـلال حسین سلام حـضرت دارالـشـفـای آل حسین سـپـاه از عـلـمـت بـیاراده میپـاشـیـد چه سخت آمده بود و چه ساده میباشید مـقـابـل تو سـپـاهـی از آهـن و پـولاد چـنان زدی دلِ لشکـر بُـراده میپاشید همین که تیغ تو چرخی به دور سر میزد سواره سرزده میشد پـیاده میپـاشـید نـگـاه نـافـذ مـولا تـویـی و مـیدیـدنـد که کـوه پیـش عـلی ایـسـتاده میپاشید چه مست میسره خود را به میمنه میزد مگـر که ساقی میخـانه باده میپـاشـید دو دَم زدی چقدر مست، یکدم اُفتاند تِلـوتِلـو هـمه خـوردند و با هم اُفـتادند دو چشم مست تو، خوش میکشند ناز از هم نمیکـنـند دو بد مست، احـتراز از هم شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم میان اَبرو و چشم تو، فـرق نتوان داد بـلا و فــتـنـه نـدارنـد امـتـیـاز از هــم کس از زبان تو با ما سخـن نمیگوید چه نکتهایست که پوشند اهل راز از هم تو در نماز جماعت مرو که میترسم کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم# قـسم به پـیـنـۀ پیـشـانیات عـزیز خـدا نـشـسـتـهایم به مهـمـانیات عزیز خدا خَمی که اَبروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت* منی که خم نشدم پیش کس چو نام تو رفت دلـم ربود و سرم را به آستان انداخت مقرب تو که شد جبرئیل بالش سوخت حـرم فـرشـتۀ ما را از آسمان انداخت دعـا نـکـرده کـنـارت حـوائـجـم دادند حـرم دعـای مرا اوج آسـمان انداخـت دعـای مــادرم و سـفـرۀ ابـالـفـضـلـش گرفت روی لب من حسینجان انداخت حـدیث غـیـرتِ باب الـحـوائـجـیِ شما طمع به جان کریمان این جهان انداخت دلت هلاک حسین و دلت مریض حسن جوابکرده زیاد است، ای عزیز حسن کـشید نقـش تو نـقـاش و اشتباه کشید* به جای آنکه کـشد آفـتـاب مـاه کـشـید تو را کریم و بزرگ و تو را امید همه مـرا گـدای شـمـا و مـرا نـگـاه کـشـید به روی سینه دو دستت کشید، مردِ ادب برای خاطر زینب دو تکـیـهگاه کـشید تورا عموی رشید و تو را خیال جمع برای دخـتـر معـصـوم بی پـنـاه کشید تو را کشید که بر مَشک خم شدی تشنه برای گـریـۀ نـوزاد خـیـمـهگـاه کـشـید قلم شکست هـمـینکه قـلـم شدی عباس رشید رفتی و حالا چه کم شدی عباس بـدون تـو حـرمـم مـحـتـرم نـمـیمـاند نه، جان فـاطـمه اصلاً حـرم نمیماند فقط نه اینکه سرت روی شانه میاُفتد چنان شکسته که بر نیـزه هم نمیماند کمر شکسته منم تا به خیمه با که روم بـبـیـن بـرادر تو یـک قـدم نـمـیمـانـد به خـیـمهگاه بـرو پیـش چـشم نامحرم حـرم بـدون عـمـو دسـت کـم نمیماند چه خوب شد به کـنـارت نبود اُمّبـنـین که پیش مشک و دو دست و علم نمینماند غـیـورِ مـا تـن درهَـم بـه تـو نـمـیآید مـزارِ کـوچک عـزیـزم به تو نـمیآید #غزلی از زنده یاد شاطر عباس صبوحی *حضرت حافظ *حضرت حافظ |